X
تبلیغات
جواد دردار


























جواد دردار

تاریخی،اجتماعی،فرهنگی


.

تقویم یادآور خوبی برای مناسبت‌های فراموش شده است، 25 اسفند تولد پروین اعتصامی بهانه‌ای کوچک برای گفتن از بانوی شعر ایران است.

می‌گویند بدترین نوع غربت، غریبی در موطن آدمی است. این شاید بهترین تعبیر برای گفتن از «پروین اعتصامی» است. شاعره‌ای که خوب می‌دانیم هیچ‌گاه آنچنان که باید از او یاد نشده و همواره نامش در مهجوریت باقی مانده است.


25 اسفند سال 92 سالروز تولد بانوی شعر آذربایجان، نیز به رسم هر ساله گرامی داشتن یاد او در زادگاهش بوی غربت و غریبی گرفت.

25 اسفندماه 92 روز تولد پروین اعتصامی، در تبریز روز پر خبر و شلوغی بود. از جلسه پر داد و قال شورای شهر گرفته تا افتتاح نمی‌دانم کدام و کدام پروژه بزرگ در خاوران تا... آنقدر شلوغ بود که پای هر کدام از مسئولان به یکی از این روبان قیچی کردن ها باز شود و چشم بر هم که بگذاری روز تمام شده بود.

پروین جان! بر ما ببخش که سالروز تولدت هم تنها در اندازه چند قاب از یک گزارش خبری تلویزیونی و تنها چند یادداشت کوتاه تکراری جا گرفتی.

ببخش که اداره فرهنگ و ارشاد ما تنها در یک خبر از درگاه روابط عمومی نامت را تیتر کرد و رئیس شورای شهرمان در ابتدای جلسه شورا وقتی داشت از روی یک برگه کاغد مناسب‌های دیروز را می‌خواند بین آنها دو ثانیه‌ای هم اسم تو را به زبان آورد.

نه اینکه فکر کنی در شهر ما برنامه فرهنگی‌ برپا نمی‌شود ها. اتفاقا سازمان‌های عریض و طویل زیادی هم داریم که همگی به زعم خود داعیه فرهنگی دارند و تا دلت بخواهد ساختمان‌های پر هیبت‌شان در شهر به ما دهن کجی می‌کند.

بانوی شعرهای دوست داشتنی، اتفاقا در شهر ما که دیار خود توست اهل ذوق‌های زیادی هم داریم که تنها جرقه‌ای مثل جایزه ادبی تبریز کافی است تا پای همه را به یک محفل مشترک و خودمانی باز کند. پس نقل این حرف‌ها نیست که می‌گویند زبان شعر تو همه پسند نبوده و فهمیده نمی‌شود.

پروین اعتصامی! دخت دیار مشروطه! سال گذشته هم در بدو بدوهای آخر اسفند ماه و امسال در  تعطیلات نوروز 15 فروردین سالروز وفاتت فراموش شد و حتی مراسمی کوچک بابت زنده کردن نامش برپا نشد.

ولی از آنجایی که ما مردمان روزهای دیر هستیم انتظار می‌رفت حداقل حالا که سالروز فوت این بانو فرا رسیده؛ کسی در این شهر بزرگ که ادعای فرهنگ دارد و تاریخ،  یادی از پروین اعتصامی یادی کند! ولی حتی امروز هم خبری نیست. ما در سایت‌ها و روابط عمومی‌ها و پلاکاردهای مقابل اداره فرهنگ و ارشاد تبریز را رصد کردیم، خبری نبود. نگردید.

انگار عادت کرده‌ایم که همیشه تنها قدر چیزهایی را بدانیم که از دست می‌دهیم.

از شاعران، فرهیخته‌ها و استادهای دانشگاه گرفته تا همین مردم کوچه و بازار اگر از تک تک این مردم بخواهید تا بزرگ‌ترین شاعر زن 10 قرن ادبیات ایران را نام ببرند، بی‌شک شمار آنهایی که از طاهره قره‌العین، زینب النسا، سیمین بهبهانی و فروغ فرخزاد اسم می‌برند، به تعداد انگشت‌های یک دست هم نمی‌رسد.

اما قطعاً نظر قالب «پروین اعتصامی» خواهد بود اما پرسش اینجاست که چرا همین مردم که هیچ‌کدام به جایگاه بلند پروین شک ندارند، شاعر همشهری خود را خوب نمی‌شناسند. شعرش را خیلی کم می‌خوانند و هوایش را ندارند؟

دِین ما به پروین آنقدری زیاد است که برای گفتن از او باید تقویم و تاریخ را از یاد برد. شعرش را خواند و دیوانش را در قفسه کتاب‌های خانه‌ها جای داد. زن توی تصویر حق دارد غمگین باشد و نا امید!


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم فروردین 1393ساعت 8:55 توسط جواد دردار|


محمدابراهیم باستانی پاریزی

محمدابراهیم باستانی پاریزی
Bastani Parizi.jpg


















محمدابراهیم باستانی پاریزی (زاده ۳ دی ۱۳۰۴ در پاریز – درگذشته ۵ فروردین ۱۳۹۳ در تهران) تاریخ‌دان، نویسنده، پژوهشگر، شاعر، موسیقی‌پژوه و استاد بازنشستهٔ دانشگاه تهران بود.

زندگی

محمد ابراهیم باستانی پاریزی در سوم دی‌ماه ۱۳۰۴ خورشیدی در پاریز، از توابع شهرستان سیرجان در استان کرمان متولد شد. وی تا پایان تحصیلات ششم ابتدایی در پاریز تحصیل کرد و در عین حال از محضر پدر خود مرحوم حاج آخوند پاریزی هم بهره می‌برد.

پس از پایان تحصیلات ابتدایی و دو سال ترک تحصیل اجباری، در سال ۱۳۲۰ تحصیلات خود را در دانشسرای مقدماتی کرمان ادامه داد و پس از اخذ دیپلم در سال ۱۳۲۵ برای ادامهٔ تحصیل به تهران آمد و در سال ۱۳۲۶ در دانشگاه تهران در رشتهٔ تاریخ تحصیلات خود را پی گرفت.

باستانی پاریزی به گواه خاطراتش از نخستین ساکنان کوی دانشگاه تهران (واقع در امیرآباد شمالی) است. شعری نیز در این باره دارد که یک بیت آن این است:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم
ساکن ساده‌دل کوی امیر آبادم

در ۱۳۳۰ از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل شد و برای انجام تعهد دبیری به کرمان بازگشت. در همین ایام با همسرش، حبیبه حایری ازدواج کرد و تا سال ۱۳۳۷ خورشیدی که در آزمون دکتری تاریخ پذیرفته شد، در کرمان ماند.

باستانی پاریزی دورهٔ دکترای تاریخ را هم در دانشگاه تهران گذراند و با ارائهٔ پایان‌نامه‌ای دربارهٔ ابن اثیر دانشنامهٔ دکترای خود را دریافت کرد.

وی کار خود را در دانشگاه تهران از سال ۱۳۳۸ با مدیریت مجله داخلی دانشکده ادبیات شروع کرد و تا سال ۱۳۸۷ استاد تمام‌وقت آن دانشگاه بوده و رابطهٔ تنگاتنگی با این دانشگاه داشته‌است.

وی یک پسر به نام حمید و یک دختر به نام حمیده دارد. تابستان‌ها را نزد دخترش در تورنتو و زمستان‌ها را نزد پسرش در تهران سپری می‌کرد.

باستانی پاریزی صبح روز سه شنبه پنجم فروردین ۱۳۹۳ پس از یک ماه بیماری کبد در بیمارستان مهر تهران دیده از جهان فرو بستند.

فعالیت‌های فرهنگی

باستانی پاریزی در کتاب‌خانهٔ شخصی‌اش. تهران ۹ اردیبهشت ۱۳۸۳

شوق نویسندگی وی در دوران کودکی و نوجوانی در پاریز و با خواندن نشریاتی مانند حبل‌المتین، آینده و مهر برانگیخته شد.

باستانی، اولین نوشته‌های خود را در سال‌های ترک تحصیل اجباری (۱۳۱۸ و ۱۳۱۹) در قالب روزنامه‌ای به نام باستان و مجله‌ای به نام ندای پاریز نوشت، که خود در پاریز منتشر می‌کرد و دو یا سه مشترک داشت.

اولین نوشتهٔ او در جراید آن زمان، مقاله‌ای بود با عنوان «تقصیر با مردان است نه زنان» که در سال ۱۳۲۱ در مجلهٔ بیداری کرمان چاپ شد. پس از آن به عنوان نویسنده یا مترجم از زبان‌های عربی و فرانسه مقالات بی‌شماری در روزنامه‌ها و مجلاتی مانند کیهان، اطلاعات، خواندنی‌ها، یغما، راهنمای‌کتاب، آینده، کلک و بخارا چاپ کرده‌است.

اولین کتاب باستانی پاریزی پیغمبر دزدان نام دارد که شرح نامه‌های طنزگونهٔ شیخ محمدحسن زیدآبادی است و برای اولین بار در سال ۱۳۲۴ در کرمان چاپ شده‌است. این کتاب تا کنون به چاپ شانزدهم رسیده‌است. وی تاکنون بیش از شصت عنوان کتاب تألیف و یا ترجمه کرده‌است. کتاب‌های باستانی پاریزی برخی شامل مجموعهٔ برگزیده‌ای از مقالات وی هستند که به صورت کتاب جمع‌آوری شده‌اند و برخی از ابتدا به عنوان کتاب نوشته شده‌اند.

از میان نوشته‌های او، هفت کتاب با عنوان «سبعهٔ ثمانیه» متمایز است که همگی در نام خود عدد هفت را دارند، مانند خاتون هفت قلعه و آسیای هفت سنگ. بعداً ًکتاب هشتمی با عنوان هشت‌الهفت به این مجموعهٔ هفت‌تایی اضافه شده‌است.

به جز کتب و مقالات، باستانی پاریزی شعر هم می‌گوید و اولین شعر خود را در کودکی در روستای پاریز و در آرزوی باران سروده‌است. منتخبی از شعرهای خود را در سال ۱۳۲۷ در کتابی به نام «یادبود من» به چاپ رسانده‌است. از جمله یکی از غزل‌هایش با مطلع «یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت» توسط مرحوم بنان در یادبود مرحوم صبا خوانده شده‌است. این غرل به این شرح است:

یاد آن شب که صبا بر سر ما گل می‌ریخت
بر سر ما ز در و بام و هوا گل می‌ریخت
سر به دامان منت بود وز شاخ بادام
بر رخ چون گلت آرام صبا گل می‌ریخت
خاطرت هست آن شب همه شب تا دم صبح
گل جدا، شاخه جدا، باد جدا گل می‌ریخت
نسترن خم شده، لعل لب تو می بوسید
خضر گویی به لب آب بقا گل می‌ریخت
زلف تو غرقه به گل بود و هر آنگاه که من
می‌زدم دست بدان زلف دو تا گل می‌ریخت
تو فرو دوخته دیده به مه و باد صبا
چون عروس چمنت بر سر و پا گل می‌ریخت
گیتی آن شب اگر از شادی ما شاد نبود
راستی تا سحر از شاخه چرا گل می‌ریخت؟
شادی عشرت ما باغ گل افشان شده بود
که به پای تو ومن از همه جا گل می‌ریخت

شعر دیگری از باستانی پاریزی به این شرح است:

باز شب آمد و شد اول بیداریها
من و سودای دل و فکر گرفتاریها
شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟
که کشیدیم درین مرحله بس خواریها
دلخوشی‌ها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک
حیف از آن کوشش و طی کردن دشواریها
نوجوانی بهوس رفت و از آن بر جا ماند
تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها
سرگذشتی گُنه آلود و، حیاتی مغشوش
خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها
کور سوئی نزد آخر به حیات ابدی
شمع جانم، که فدا شد به وفاداریها

کتاب‌شناسی

فهرست کتاب‌های باستانی پاریزی :

الف ــ مربوط به کرمان نخستین چاپ آثار

  1. پیغمبر دزدان (چاپ هفدهم ۱۳۸۲) ۱۳۲۴
  2. نشریه فرهنگ کرمان (چاپ کرمان) ۱۳۳۳
  3. راهنمای آثار تاریخی کرمان (چاپ کرمان) ۱۳۳۵
  4. دوره مجله هفتواد (چاپ کرمان) ۱۳۳۷ ــ ۱۳۳۶
  5. تاریخ کرمان (تصحیح و تحشیه تاریخ وزیری، چاپ چهارم، ۱۳۷۴) ۱۳۴۰
  6. منابع و مآخذ تاریخ کرمان ۱۳۴۰
  7. سلجوقیان و غز در کرمان (چاپ دوم ۱۳۷۳) ۱۳۴۳
  8. فرماندهان کرمان (تصحیح و تحشیه تاریخ شیخ یحیی، چاپ سوم، ۱۳۷۱) ۱۳۴۴
  9. جغرافیای کرمان (تصحیح و تحشیه جغرافی وزیری، چاپ پنجم، ۱۳۸۴) ۱۳۴۶
  10. گنجعلی خان (چاپ سوم ۱۳۶۷) ۱۳۵۳
  11. وادی هفت واد (انجمن آثار ملی، جلد اول) ۱۳۵۵
  12. تاریخ شاهی قراختائیان ۱۳۵۵
  13. تذکره صفویه کرمان ۱۳۶۹
  14. صحیفه الارشاد (پایان صفویه) ۱۳۸۴

ب ــ مجموعه هفتی (سبعه ثمانیه)

  1. خاتون هفت قلعه (چاپ ششم ۱۳۸۰) ۱۳۴۲
  2. آسیای هفت سنگ (چاپ هفتم ۱۳۸۳) ۱۳۵۰
  3. نای هفت بند (چاپ ششم ۱۳۸۱) ۱۳۵۳
  4. اژدهای هفت سر (چاپ پنجم ۱۳۸۴) ۱۳۵۵
  5. کوچه هفت پیچ (چاپ ششم ۱۳۷۰) ۱۳۵۵
  6. زیر این هفت آسمان (چاپ پنجم ۱۳۶۸) ۱۳۵۸
  7. سنگ هفت قلم (چاپ سوم ۱۳۶۸) ۱۳۵۸
  8. هشت الهفت (چاپ دوم ۱۳۷۰) ۱۳۶۳

ج ــ سایر کتب:

  1. یادبود من (مجموعه شعر)۱۳۲۷
  2. ذوالقرنین یا کوروش کبیر (ترجمه، چاپ نهم ۱۳۸۴) ۱۳۳۰
  3. یاد و یادبود (مجموعه شعر، چاپ دوم، ۱۳۶۴) ۱۳۴۱
  4. محیط سیاسی و زندگی مشیرالدوله (چاپ دوم، جیبی ۱۳۴۱) ۱۳۴۱
  5. اصول حکومت آتن، ترجمه از ارسطو ۱۳۴۱ (با مقدمه استاد دکتر غلامحسین صدیقی، چاپ چهارم ۱۳۸۳)
  6. تلاش آزادی (چاپ هفتم ۱۳۸۳، برنده جایزه یونسکو) ۱۳۴۷
  7. یعقوب لیث (چاپ هشتم ۱۳۸۲) ۱۳۴۴ (این کتاب به زبان عربی ترجمه و در قاهره چاپ و منتشر شده‌است. ۱۹۷۶)
  8. شاه منصور (چاپ ششم ۱۳۷۷) ۱۳۴۸
  9. سیاست و اقتصاد عصر صفوی (چاپ پنجم ۱۳۷۸)۱۳۴۸
  10. اخبار ایران از ابن اثیر (ترجمه الکامل، چاپ دوم ۱۳۶۴) ۱۳۴۹
  11. از پاریز تا پاریس (چاپ هشتم ۱۳۸۱) ۱۳۵۱
  12. شاهنامه آخرش خوش است (چاپ ششم ۱۳۸۳) ۱۳۵۰
  13. حماسه کویر (چاپ چهارم ۱۳۸۲) ۱۳۵۶
  14. تن آدمی شریف است... ۱۳۵۷
  15. نون جو و دوغ گو (چاپ پنجم ۱۳۸۳) ۱۳۵۷
  16. جامع المقدمات (چاپ دوم ۱۳۶۷، جلد دوم ۱۳۷۳) ۱۳۶۳
  17. فرمانفرمای عالم (چاپ چهارم ۱۳۷۷) ۱۳۶۴
  18. از سیر تا پیاز (چاپ سوم ۱۳۷۹) ۱۳۶۷
  19. مار در بتکده کهنه (چاپ سوم ۱۳۸۰) ۱۳۶۸
  20. کلاه‌گوشه نوشین روان (چاپ سوم ۱۳۸۰) ۱۳۶۹
  21. حضورستان (چاپ دوم ۱۳۷۰) ۱۳۶۹
  22. هزارستان (چاپ دوم ۱۳۸۲) ۱۳۷۱
  23. ماه و خورشید فلک (چاپ دوم ۱۳۷۶) ۱۳۷۱
  24. سایه‌های کنگره (چاپ دوم ۱۳۷۶) ۱۳۷۱
  25. بازیگران کاخ سبز (چاپ دوم ۱۳۸۴) ۱۳۷۳
  26. پیر سبزپوشان (چاپ دوم ۱۳۷۹) ۱۳۷۳
  27. آفتابه زرین فرشتگان (چاپ دوم ۱۳۷۷) ۱۳۷۳
  28. نوح هزار طوفان (چاپ دوم ۱۳۸۰) ۱۳۷۵
  29. در شهر نی سواران (چاپ دوم ۱۳۷۸) ۱۳۷۷
  30. شمعی در طوفان (چاپ دوم ۱۳۸۳) ۱۳۷۸
  31. خود مشت مالی ۱۳۷۸
  32. محبوب سیاه و طوطی سبز ۱۳۷۸
  33. درخت جواهر (چاپ دوم ۱۳۸۳) ۱۳۷۹
  34. گذار زن از گدار تاریخ (چاپ دوم ۱۳۸۴) ۱۳۸۱
  35. کاسه کوزه تمدن ۱۳۸۱
  36. پوست پلنگ ۱۳۸۱
  37. حصیرستان (چاپ دوم ۱۳۸۴) ۱۳۸۲
  38. بارگاه خانقا ه ۱۳۸۴
  39. هواخوری در باغ با گوهر شب چراغ ۱۳۸۴
  40. گرگ پالان دیده ۱۳۹۰

منبع:ویکی پدیا

نوشته شده در جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 8:10 توسط جواد دردار|

زیباترین مناجات شهید مصطفی چمران

خدایا هرچه را دوست داشتم از من گرفتی، بهر چه دل بستم، دلم را شکستی، بهر چیز عشق ورزیدم آنرا زائل کردی، هر کجا قلبم آرامش یافت ...تو مضطرب و مشوش کردی، هر وقت دلم بجایی استقرار یافت تو آواره م کردی، هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور کردی… تا به چیزی دل نبندم، و کسی را به جای تو نپرستم و در جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی و معشوقی نگیرم و جز تو به کسی دیگر و جایی دیگر و نقطه ای دیگر آرامش نیابم و فقط تو را بخوانم و تو را بخواهم و تو را پرستش کنم و تو را بجویم…

ای درد اگر تو نماینده خدایی ،که برای آزمایش من قدم به زمین گذاشته ای تو را می پرستم، تو را در آغوش می کشم وهیچ گاه شکوه نمی کنم… بگذار بند بند م از هم بگسلد ،هستی ام در آتش بسوزد و خاکسترم به باد سپرده شود باز هم صبر می کنم و خدای بزرگ را عاشقانه می پرستم. ای خدا این آزمایش های دردناکی که فرا راه من قرار دادی، این شکنجه های کشنده ای که بر من روا داشته ای همه را می پذیرم. خدایا با غم و درد انس گرفته ام، ای خدا، کودک که بودم از بلندای آسمان و ستارگان درخشنده لذت می بردم اما امروز از آسمان لذت می برم؛ زیرا اگر وسعت و عظمت آن از شدت درد روحی م نکاهد، دیگر خفه می شوم

خدایا! تو را شكر میكنم كه با فقر آشنایم كردی تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار درونی نیازمندان را درك كنم.

خدایا! تو را شكر میكنم كه مرا با درد آشنا كردی تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كیمیایی درد پی ببرم، و «ناخالصی»های وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواستههای نفسانی خود را زیر كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روی زمین و نفس كشیدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پی ببرم و موجودیت خود را حس كنم
‏‎

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 14:55 توسط جواد دردار|


 دزد نمک شناس

        ************

او دزدى ماهر بود و با چند نفر از دوستانش باند سرقت تشکیل داده بودند. روزى با هم نشسته بودند و گپ مى زدند.
در حین صحبتهاشان گفتند: چرا ما همیشه با فقرا و آدمهایى معمولى سر و کار داریم و قوت لایموت آنها را از چنگشان بیرون مى آوریم؟! بیائید این بار خود را به خزانه سلطان بزنیم که تا آخر عمر برایمان بس باشد.
البته دسترسى به خزانه سلطان هم کار آسانى نبود. آنها تمامى راهها و احتمالات ممکن را بررسى کردند، این کار مدتى فکر و ذکر آنها را مشغول کرده بود، تا سرانجام بهترین راه ممکن را پیدا کردند و خود را به خزانه رسانیدند.
خزانه مملو از پول و جواهرات قیمتى و ... بود. آنها تا مى توانستند از انواع و اقسام طلاجات و عتیقه جات در کوله بار خود گذاشتند تا ببرند. در این هنگام چشم سر کرده باند به شى ء درخشنده و سفیدى افتاد، گمان کرد گوهر شب چراغ است، نزدیکش رفت آن را برداشت و براى امتحان به سر زبان زد، معلوم شد نمک است!
بسیار ناراحت و عصبانى شد و از شدت خشم و غضب دستش را بر پیشانى زد بطورى که رفقایش متوجه او شدند و خیال کردند اتفاقى پیش آمد یا نگهبانان خزانه با خبر شدند. خیلى زود خودشان را به او رسانیدند و گفتند: چه شد؟ چه حادثه اى اتفاق افتاد؟ او که آثار خشم و ناراحتى در چهره اش پیدا بود گفت : افسوس که تمام زحمتهاى چندین روزه ما به هدر رفت و ما نمک گیر سلطان شدیم، من ندانسته نمکش را چشیدم، دیگر نمى شود مال و دارایى پادشاه را برد، از مردانگى و مروت به دور است
که ما نمک کسى را بخوریم و نمکدان او را هم بشکنیم و ...
آنها در آن دل سکوت سهمگین شب، بدون این که کسى بویى ببرد دست خالى به خانه هاشان باز گشتند. صبح که شد و چشم نگهبانان به درهاى باز خزانه افتاد تازه متوجه شدند که شب خبرهایى بوده است، سراسیمه خود را به جواهرات سلطنتى رسانیدند، دیدند سر جایشان نیستند، اما در آنجا بسته هایى به چشم مى خورد، آنها را که باز کردند دیدند جواهرات در میان بسته ها مى باشد، بررسى دقیق که کردند دیدند که دزد خزانه را نبرده است و گرنه الآن خدا مى داند سلطان با ما چه مى کرد و ...
بالاخره خبر به گوش سلطان رسید و خود او آمد و از نزدیک صحنه را مشاهده کرد، آنقدر این کار برایش عجیب و شگفت آور بود که انگشتش را به دندان گرفته و با خود مى گفت : عجب ! این چگونه دزدى است ؟ براى دزدى آمده و با آنکه مى توانسته همه چیز را ببرد ولى چیزى نبرده است ؟ آخر مگر مى شود؟ چرا؟... ولى هر جور که شده باید ریشه یابى کنم و ته و توى قضیه را در آورم ...
در همان روز اعلام کرد: هر کس شب گذشته به خزانه آمده در امان است او مى تواند نزد من بیاید، من بسیار مایلم از نزدیک او را ببینم و بشناسم.
این اعلامیه سلطان به گوش سرکرده دزدها رسید، دوستانش را جمع کرد و به آنها گفت : سلطان به ما امان داده است، برویم پیش او تا ببینیم چه مى گوید. آنها نزد سلطان آمده و خود را معرفى کردند، سلطان که باور نمى کرد دوباره با تعجب پرسید: این کار تو بوده ؟ گفت : آرى.
سلطان پرسید: چرا آمدى دزدى و با این که مى توانستى همه چیز را ببرى ولى چیزى را نبردى؟
گفت : چون نمک شما را چشیدم و نمک گیر شدم و بعد جریان را مفصل براى سلطان گفت ...
سلطان به قدرى عاشق و شیفته کرم و بزرگوارى او شد که گفت : حیف است جاى انسان نمک شناسى مثل تو، جاى دیگرى باشد، تو باید در دستگاه حکومت من کار مهمى را بر عهده بگیرى، و
حکم خزانه دارى را براى او صادر کرد.


نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 7:35 توسط جواد دردار|

گتیرم.........


بیرسامان چوپونه گومانیم گلسه


آختاریب عالمی تاپیپ گتیرم


الَنه باشیماقار،قیرو و دومان


بیر بوغداسینیغین قاپیپ گتیرم


یاشیل باخچالارین گوی چمنلرین


گوجاغیم دولوسو گولون گتیرم


اوزونلو گئجنی لایلای چالماغا


مهربان آنامین دیلین گتیرم


چاراسیز غملرین یولون داشلارام


نغمه لی داغلارین سوزون گتیرم


بیریئر یغماغی ممکن اولماسا


بولبوله یالواریب ااوزون گتیرم .


شعر از :استاد بهزاد احدی -مراغه


قوجانین گونلری

 

 ائلـلـری باشیندان کؤچـوب گـئـدنـدن   

 ترلانـی الــیـنـدن اوچــوب گـئـدنـدن

 پایـیـز قیـنچالاریـن  بـیچـیب گئدندن    

عـؤمورباغی تالان اولارقـوجـانـیــن

 

اوزو گولـمز دویـون دوشردیــلــیـنـه  

غــریـب اولاراوبا سـیـنـا ، ائلــیــنــه

بولــبول قــونماز بـوداغــیـنا گـولونه    

گـونوـ گـوندن یامان اولار قـوجـانین

 

آلـیـجی قـوش کـیمین داغـلاری گزن  

چرپینان یئل کیـمیـن باغـلاری گـزن

بوسـتانـلار بـزه یـیب تاغلاری گـزن  

 بـئل أیله نـیب کامان اولارقـوجانیـن

 

نیسگیللـی احوالـین سوروشان اولماز 

 دیـندیـریب کؤنـلونو باریشان اولماز

دردیـنـه بـیـرکیمسه قــاریشان اولماز  

باشی قارلی دومان اولار قـوجـانـی

 

گـؤزونـون یاشـیـنی سیلــن تاپیـلما ز    

دیلـیـنی آ نلا یـیب بـیـلــن تا پــیـلماز

اوزونه خوش باخـیب گـولـن تاپیلماز

یازی دؤنوب خزان اولارقـوجـانـیـن

 

آبـیـــردان حـیادان ائـلـــــدن دانیشسا 

دردریـن درمــانــی دیـلـــدن دانیشسا

قــیــمـتـی بیـلـیـنـمز لـعـدن دانـیـشسا

دورو سـؤزو هـذیان اولار قـوجـانین

 

شـیـرین ســؤزلــریـنـین آلانی اولماز

یـوخـلایـیب بـیـریادا سالانـی اولـماز

قـاپـیسیـن تا نیـیـیب چـالانــی اولـماز   

نـغــمه لـری فــغـان اولار قـوجانـیـن

 

جاندان دوشوبدیـلـدن دیـلـه قـالانـدا

 قـاش أیلـه نیب گؤزه کؤلگه سالانـدا

اوره ک دولـوب غـم سازینی چالاندا   

 آیدیـن گونو بوران اولار قـوجـانیـن

 

مـحـبـبـتی دالـــــــــــدالاردا دیله نــر 

قان قاریشیـق یاش گـوزلــــردن الـنر

گاه کـؤزلــره گـاه کــولــونه بـلـه نـر

دونـیالاری وئـران اولار قـوجانـیــن

 

باغرین یاریب باغ یـئریـنـه درد اکـر

گونده مین یول شیرین جاندان ال چکر

اوزاقـلاردا یار یـولونـا گــؤز تـیکــر 

آخیرعـومـرو یالان اولار قــوجانین

 

اوچکـدیـگـیـم زحـمـتـلـــره یـانـیــرام  

«بهزاد» کیمیـن درد اهـلتینی تانیرام

ایـلـدن کـئچـیب گـونلــریمـی سانیرام    

یاشاماغـــی گـومان اولار قـوجانـیـن

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 23:31 توسط جواد دردار|


زندگی
 
نجار پیری خود را برای بازنشسته شدن آماده میکرد تا اینکه یک روز او با صاحب کار خود موضوع را درمیان گذاشت.
پس از روزهای طولانی و کار کردن و زحمت کشیدن، حالا او به استراحت نیاز داشت و برای پیدا کردن زمان این استراحت میخواست تا او را از کار بازنشسته کنند.
صاحب کار او بسیار ناراحت شد و سعی کرد او را منصرف کند، اما نجار بر حرفش و تصمیمی که گرفته بود پافشاری کرد.
سرانجام صاحب کار درحالی که با تأسف با این درخواست موافقت میکرد، از او خواست تا به عنوان آخرین کار، ساخت خانه ای را به عهده بگیرد.
نجار در حالت رودربایستی، پذیرفت درحالیکه دلش چندان به این کار راضی نبود.
پذیرفتن ساخت این خانه برخلاف میل باطنی او صورت گرفته بود. برای همین به سرعت مواد اولیه نامرغوبی تهیه کرد و به سرعت و بی دقتی، به ساختن خانه مشغول شد و به زودی و به خاطر رسیدن به استراحت، کار را تمام کرد.
او صاحب کار را از اتمام کار باخبر کرد. صاحب کار برای دریافت کلید این آخرین کار به آنجا آمد.
زمان تحویل کلید، صاحب کار آن را به نجار بازگرداند و گفت: این خانه هدیه ایست از طرف من به تو به خاطر سالهای همکاری!
نجار، یکه خورد و بسیار شرمنده شد.
در واقع اگر او میدانست که خودش قرار است در این خانه ساکن شود، لوازم و مصالح بهتری برای ساخت آن بکار می برد و تمام مهارتی که در کار داشت برای ساخت آن بکار می برد. یعنی کار را به صورت دیگری پیش میبرد.
این داستان ماست.
ما زندگیمان را میسازیم. هر روز میگذرد. گاهی ما کمترین توجهی به آنچه که میسازیم نداریم، پس در اثر یک شوک و اتفاق غیرمترقبه میفهمیم که مجبوریم در همین ساخته ها زندگی کنیم.
اما اگر چنین تصوری داشته باشیم، تمام سعی خود را برای ایمن کردن شرایط زندگی خود میکنیم.
فرصت ها از دست می روند و گاهی بازسازی آنچه ساخته ایم، دیگر ممکن نیست.
شما نجار زندگی خود هستید و روزها، چکشی هستند که بر یک میخ از زندگی شما کوبیده میشود.
یک تخته در آن جای میگیرد و یک دیوار برپا میشود.
مراقب سلامتی خانه ای که برای زندگی خود می سازید باشید.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1392ساعت 0:24 توسط جواد دردار|

header

مراتب علمی اساتید دانشگاه



بسیاری از افراد علاقه مند هستند که در مورد مرتبه علمی و استخدامی مدرسین دانشگاه و اعضای هیأت علمی اطلاع بیشتری داشته باشند. این نوشته کوتاه به اختصار مراتب علمی و استخدامی کسانی را که در دانشگاه ها تدریس می کنند، بیان می کند.

کسانی که در دانشگاه تدریس می کنند از حیث رابطه استخدامی با دانشگاه محل تدریس به دو گروه «مدعو» و «عضو هیأت علمی» تقسیم می ­شوند. مدرسین مدعو به موجب قرارداد حق التدریس در دانشگاه مورد نظر تدریس می کنند. مدرسین مدعو ممکن است در دانشگاه دیگری عضو هیأت علمی باشند ولی در دانشگاه مورد نظر به صورت حق التدریسی به امر تعلیم اشتغال داشته باشند. بسیاری از مدرسین مدعو، در هیچ دانشگاهی عضو هیأت علمی نیستند و فعالیت آنها در دانشگاه صرفا به صورت حق التدریسی انجام می شود.

«عضو هیأت علمی» دانشگاه به کسانی اطلاق می­شود که به موجب قرارداد پیمانی، رسمی آزمایشی یا رسمی قطعی در دانشگاه خاصی استخدام شده و در آنجا به فعالیت آموزشی و یا پژوهشی مشغول هستند. بر حسب وظایف محوله، عضو هیأت علمی ممکن است «عضو هیأت علمی آموزشی» یا «عضو هیأت علمی پژوهشی» باشد. اکثریت قاطع اعضای هیأت علمی دانشگاه آموزشی هستند که وظیفه آنها در درجه اول آموزش است در حالی که تعداد کمی نیز پژوهشی هستند که عمده فعالیت آنها انجام فعالیت های پژوهشی است.

اعضای هیأت علمی از حیث مرتبه به ترتیب از مرحله پایین تر به مرحله بالاتر به «مربی (Instructor)»، «استادیار(Assistant Professor) »، دانشیار(Associate Professor)» و «استاد (Professor)» تقسیم می شوند.

کسانی که فاقد مدرک دکتری (PhD) هستند اما دارای مدرک کارشناسی ارشد هستند و عضو هیأت علمی دانشگاه می شوند به عنوان مربی استخدام می شوند (امروزه به ندرت دانشگاه ها حاضر می شوند کسی را به عنوان مربی استخدام کنند). معمولا ارتقای یک مربی به مرتبه بالاتر منوط به اخذ مدرک دکتری است ولی در برخی موارد استثنایی مربیان با داشتن امتیازات پژوهشی لازم و دفاع از یک رساله به مرتبه بالاتر ارتقاء می یابند بدون این که ضرورتا مدرک دکتری اخذ کنند. مربیانی که در طول استخدام مدرک دکتری اخذ می کنند، با چاپ یک یا دو مقاله علمی پژوهشی به مرتبه استادیاری ارتقاء پیدا می کنند.

کسانی که دارای مدرک دکتری (PhD) هستند در بدو استخدام به عنوان استادیار عضو هیأت علمی می شوند. ارتقای استادیاران به مرتبه دانشیاری منوط به گذشت حداقل چهار سال و کسب امتیارات لازم آموزشی و پژوهشی و اخیرا فرهنگی طبق آیین نامه ارتقای اعضای هیأت علمی به تشخیص هیأت ممیزه دانشگاه مربوط است. اعضای هیأت علمی دانشگاه های فاقد هیأت ممیزه باید تقاضای خود را به هیأت ممیزه مرکزی در وزارت علوم ارسال کنند. هیچ استادیاری نمی تواند مستقیما و بدون اخذ درجه دانشیاری به مرتبه استادی ارتقاء یابد.

دانشیاران در صورتی می توانند به مرتبه بالاتر یعنی استادی یا استاد تمامی نایل شوند که حداقل چهار سال (در اکثر موارد عملا بیش از پنج سال) در مرتبه دانشیاری توقف داشته و حداقل امتیارات لازم آموزشی و پژوهشی و فرهنگی را به تشخیص هیأت ممیزه دانشگاه مزبور طبق آیین نامه ارتقای اعضای هیأت علمی کسب کرده باشند. هیات ممیزه ها معمولا در اعطای درجه استادی دقت بیشتری انجام می دهند تا مطمئن شوند که فرد مورد نظر واقعا شایسته درجه استادی است.

هر عضو هیأت علمی موظف است در هفته حداقل تعداد واحدی را تدریس کند که این امر حسب مرتبه علمی فرد متفاوت می باشد. طبق آخرین دستورالعمل، تعداد واحدهای موظفی اعضای هیأت علمی آموزشی در دانشگاه محل خدمت به شرح زیر است: استاد: ۸ واحد؛ دانشیار: ۹ واحد؛ استادیار: ۱۰ واحد؛ مربی ۱۲ واحد.

اعضای هیأت علمی دانشگاه در صورت انجام فعالیت های آموزشی و پژوهشی لازم هر سال می توانند یک پایه ترفیع کسب کنند. مثلا کسی که «دانشیار پایه ۱۵ دانشگاه تهران» است، این بدین معنا است که فرد مزبور اولا عضو هیأت علمی دانشگاه تهران است، ثانیا رتبه علمی وی دانشیار است که توانسته تاکنون ۱۵ پایه ترفیع کسب کند. معمولا بین تعداد پایه های کسب شده یک عضو هیأت علمی و سال های استخدام وی رابطه وجود دارد. در موارد خاص، فرد ممکن است پایه تشویقی و یا یک یا چند پایه ایثارگری دریافت کرده باشد.

اصولا هر کسی که عضو هیأت علمی است باید در معرفی خود در نوشته های خود یا در سایر مجامع، مرتبه دانشگاهی خود را بیان نماید. اما امروزه کتابها یا نوشته های زیادی وجود دارد که وقتی روی جلد آنها را نگاه می کنی نویسنده خودش را «استاد دانشگاه» نامیده است. در کنفرانس ها، مصاحبه های رادیو و تلویزیونی و مطبوعات نیز این گونه عبارات مبهم به وفور توسط خود افراد یا مجریان برای معرفی افراد بکار گرفته می شود.

وقتی کسی خود را «استاد دانشگاه» معرفی می کند، معلوم نیست که وی اولا عضو هیأت علمی کدام دانشگاه است و ثانیا مرتبه وی چیست؟ به عبارت دیگر آیا فرد واقعا عضو هیأت علمی دانشگاهی هست و آیا وی واقعا دارای درجه استادی است؟ اگر این فرد واقعا استاد دانشگاه خاصی است، چرا دانشگاه خود را معرفی نمی کند که مخاطبین بدانند که وی استاد کدام دانشگاه است. مسلما اگر کسی خود را «استاد دانشگاه تهران» خطاب کند، باید واقعا دارای درجه استادی و عضو هیأت علمی دانشگاه تهران باشد والا زود موضوع تکذیب می شود. یک راه برای فرار از این مخمصه، استفاده از عبارت مبهم «استاد دانشگاه» یا «استاد دانشگاه های تهران» است که هم به فرد هویت می دهد و هم امکان تکذیبش به راحتی ممکن نیست. چطور همه دانشگاه ها جمع بشوند و ادعای وی را تکذیب کنند!؟

برخی از افراد خود را تحت عنوان «پروفسور» معرفی می کنند یا در رسانه­ ها بدین عنوان معرفی می شوند که معلوم نیست که منظور چیست. اگر منطور این است که فرد مزبور در خارج از کشور عضو هیأت علمی دانشگاهی است و رتبه آن professor است، این همان است که معادل آن در فارسی «استاد» یا «استاد تمام» است. البته این عنوان در برخی از کشورها بعضا به اساتید دانشگاه که دارای کرسی هستند، اطلاق می­شود. در هر حال برای ما معلوم نشد که چه کسی پروفسور هست و چه کسی نیست و فرد برای کسب این درجه چه مراحلی را باید طی کند. بنظرم این لقب را رسانه ها به هر که دوست دارند می دهند و از هر که دوست دارند دریغ می دارند. البته در دانشگاه تهران، این امکان برای یک استاد تمام وجود دارد که عنوان «استاد ممتاز» را کسب کند که این منوط به گذشت ده سال از زمان اخذ مرتبه استادی و کسب امتیازات آموزشی و پژوهشی زیادی است.(به نقل از پایگاه اطلاع رسانی محسن رحیمیان )

دکتر عبدالحسین شیروی ؛ عضو هیت علمی دانشگاه تهران



نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1392ساعت 9:9 توسط جواد دردار|

اکثریت نادان,اقلیت خائن!!

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند:
آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام بدهید ؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تأمل پاسخ می دهد :
برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم .

روزنامه نگار می پرسد . آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن .
 
آنجاکه جهل مایه تمکین وسروریست
باید  به   روز   مردم  دانا   گریست!!

نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 16:4 توسط جواد دردار|


  منبع : تابناک


نطق تاريخی دکتر مصدق در دادگاه لاهه (ملی شدن صنعت نفت)


آقای رییس، آقایان قضات، بشریت مدتی است به فکر افتاده که به جای توسل به زور و فشار، اختلافات خود را از طریق حق و عدالت و به وسیله ی دادگاههای دادگستری بین المللی حل و تصفیه نماید. منشا این فکر عالی و مقدس، تجربیات تلخ و خونینی است که در گذشته به انسان آموخت که هرگز زور و فشار از عکس العمل های تند و وحشت انگیز مصون نخواهد ماند. رشد عقلی و فکری بشریت، حکم می کند که اختلافات خود را منحصرا به وسایل مسالمت آمیز تصفیه نماید. یقین داشته باشید که آرزوی نیل به این آمال در اعماق قلوب ملت ایران که از روز اول به جامعه ملل و بعد از آن سازمان ملل متحد ملحق گردیده، ریشه گرفته است

قضات محترم این دیوان بین المللی، تصدیق می فرمایند وقتی ملتی می تواند سرنوشت خود را کاملا تسلیم حکم دستگاه های بین المللی کند که نه تنها به بی طرفی و استقلال تام کسانی که عهده دار این مقام عالی هستند، ایمان کامل داشته باشد، بلکه به وقوف آنها از جریان امور و همچنین به تجربه و به اصابت رای آنها نیز معتقد باشد. بنابراین اگر به این حقیقت اعتراف کنیم که هنوز چنین اعتماد وسیع و اعتقاد محکمی در هیچ نقطه دنیا وجود ندارد نباید آن را به منزله اهانتی نسبت به موسسات سازمان ملل متحد تلقی نمود، چه در تمام منشورها و مقاولات و پروتکل ها و هر قرارداد دیگری که راجع به موسسات بین المللی بسته شده، دول سعی کرده اند حدود اختیارات این مقامات جدید را تعیین و آنچه را که در نظرشان از مختصات اصلی حق حاکمیت آنها و اساس استقلال شان است، از حدود صلاحیت واسطه ی حکومت آن مقامات خارج سازند

در جایی که دول بزرگی چون کشورهای متحده ی آمریکا و فرانسه، احتیاط را به پایه یی برسانند که تعیین حدود صلاحیت ملی را موکول به تشخیص خود کرده باشند، بر ملت کوچکی مانند ایران چه بحثی خواهد بود اگر صلاحیت دیوان را در حدود منشور ملل متفق و اعلامیه خود محدود نموده، اجازه ندهند به هیچ عنوان به آن حدود تخطی شود

نباید از آقایان این حقیقت را پنهان کنم که در نزد ما ایرانیان، تشویش جلوگیری از هرگونه علمی که در حکم مداخله در صلاحیت ملی باشد، شدیدتر از سازمان ملل است و علت هم این است که ما ملل شرق، سالیان دراز مزه ی تلخ موسسات اختصاصی و استثنایی را که صرفا به منظور تامین بیگانگان به وجود آمده بوده، چشیده و به چشم خود دیده ایم که کشور ما میدان رقابت سیاست های استعماری بوده و ضمنا پی برده ایم که متاسفانه علی رغم آن همه امید و آرزو، جامعه ملل و سازمان ملل متحد نتوانسته اند به این وضع اسفناک که شرکت سابق نفت ایران و انگلیس در پنجاه سال اخیر مظهر برجسته ی آن بود، خاتمه دهند....


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1392ساعت 15:11 توسط جواد دردار|


وصیت نامه عجیب حسین پناهی

 

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشت های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند!
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد!
در مجلس ختم من گاز اشک آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم.
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 23:19 توسط جواد دردار|


آخرين مطالب
» پروین اعتصامی آشنایی غریب در تبریز
» استادباستانی پاریزی
» زیباترین مناجات شهید مصطفی چمران
» دزد نمک شناس
» گتیرم.........بهزاد احدی
» زندگی
» مراتب علمی اساتید دانشگاه
» اکثریت نادان,اقلیت خائن!!
» نطق تاريخی دکتر مصدق در دادگاه لاهه
» وصیت نامه عجیب حسین پناهی

Design By : RoozGozar.com